تبليغاتX
نگاهی نو به فردا - دلم براي مادرم تنگ شده است.
سال اصلاح الگوي مصرف مبارک

دلم براي اخم‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي نگاه‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي نماز شب خواندن‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي دست‌پخت مادرم تنگ شده است. دلم براي ساعت مادرم تنگ شده است كه بعضي‌ وقت‌ها مي‌داد من تنظيمش كنم. دلم براي دعاهاي مادرم تنگ شده است كه تك تك ما فرزندانش را اسم مي‌برد و يك يك مشكلات و گرفتاري‌ها و آرزوهايمان را بر زبان مي‌آورد و از درگاه يكتا معبود مهربان يگانه  روا شدن آنها را طلب مي‌كرد.

دلم براي ذكرهاي مادرم تنگ شده است، براي لااله الا الله و محمد رسول الله گفتنش كه وقتي در خواب از اين پهلو به اين پهلو مي‌شد بر زبانش جاري مي‌گشت.

دلم براي دفتر مشق مادرم تنگ شده كه تلاش داشت خواندن و نوشتن را ياد بگيرد و نشد. دلم براي تلفن زدن‌هاي مادرم تنگ شده كه از من مي‌‌پرسيد: «اول چند را بگيرم؟» مي‌گفتم: «هشت.» بعد دكمه‌هاي تلفن را مي‌شمرد تا به هشت مي‌رسيد، دوباره مي پرسيد: «بعد چند را بگيرم؟» مي‌گفتم ...

دلم براي لبخندهاي مادرم تنگ شده كه غالباً مهمان لبانش بود. دلم براي مهرباني‌هاي مادرم تنگ شده كه از آن بي‌نصيب مانده‌ام. دلم براي صداي مادرم تنگ شده كه الان هشت سالي مي‌شود صدايش در دهليزهاي گوشم نپيچيده و به جانم ننشسته است. دلم براي چاي‌هاي خوش‌رنگ مادرم تنگ شده كه عصرها  دور هم  سر مي‌كشيديمشان.

دلم براي دست‌هاي مادرم تنگ شده كه بزرگ‌ترين گنجينۀ من بودند. دلم براي عرق ريختن مادرم تنگ شده است. دلم براي چادر نماز مادرم تنگ شده؛ سبز پسته‌اي با گل‌هاي سبز رنگ چمني ريز. دلم براي دعاي كميل گوش دادن مادرم تنگ شده است. دلم براي مراقبت‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي دلسوزي‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي احوال‌پرسي‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي صدا زدن مادرم وقتي خوابيده بود، تنگ شده كه با يكي دو بار صدا زدن چنان با خوابش خداحافظي مي‌كرد كه مي‌پنداشتي هرگز خواب نبوده.

دلم براي رازداري‌هاي مادرم تنگ شده كه هيچ وقت رازهايم را فاش نكرد. دلم براي عيب‌پوشي‌هاي مادرم تنگ شده كه هيچ وقت نقطه ضعف و عيبي از من، مقابل ديگران بر زبان نياورد. دلم براي گره‌هايي كه مادرم، از روي نقشۀ قالي كه در حافظه داشت و يكي يكي به دار قالي مي‌زد، تنگ شده است.

خيلي دلم تنگ شده كه مادرم يك بار ديگر صدايم بزند: «رضا!» و من جواب ندهم، دوباره صدا بزند: «رضا!» و من جواب ندهم و مادرم اين بار مهربان‌تر از قبل صدا بزند: «رضا! پسرم!» و باز من جواب ندهم و مادرم دوباره صدا بزند: «رضا!» «رضا!» «رضا!»

دلم براي كيف مادرم تنگ شده كه هميشه در آن شكلات داشت كه به بچه‌ها بدهد، حتي يكي از بچه‌ها ـ وقتي ماردم رفته بود پيش خدا ـ كيفش را ديد و شناخت و به ياد شكلات‌هايي افتاد كه ماردم از داخل همين كيف مشكي برداشته بود و به او داده بود؛ او با اشتياق كيف را كه خالي بود، باز كرد، من فكر مي‌كردم كيف مادرم خالي خالي است، اما شكلاتي كه آن دختر كوچولو از كيف  مادرم برداشته بود نشان مي‌داد كه لااقل كيفش يك شكلات كه دل آن دختر بچه را پر از شادي كند، در خود داشته است.

دلم براي عينك و انگشت دانه و چرخ خياطي و جانماز و روسري و چادر و دمپايي و كفش‌هاي مادرم تنگ شده است؛ كه همه ساده و قشنگ بودند. دلم براي مادرم خيلي تنگ شده است.

این یادداشت رو «روز مادر» میخواستم بذارم تو دنیای مجازی که قسمت نشد. مادرم روزت مبارک

نوشته شده توسط مهدی در ساعت  | لینک  |